سفارش تبلیغ
صبا

http://MaIraniHastim.ParsiBlog.com
قراره همه چی داشته باشیم :) البته مجاز ;) 

 

به نام حضرت حق

آن موقع امریکا جنگ نرم نمیکرد.

جنگش سخت بود.

می دیدی  دارد چه غلطی می کند. می دیدی بچه می کشد. تفنگ بالای سر بچه بود.

الان با نهنگ آبی می آید. خون بچه گردن خودش است.

آن موقع طرح چندیدن ساله نمی ریخت برای کوتاه کردن مانتو ی بانوی ایرانی.

آن موقع می گفت باید یکباره برهنه شوی. یک نه قاطع می گفتی و تمام.

می رفتی مانند زنی از دیار من تا سه سال از خانه بیرون نمی آمدی.

چون می دانستی چادرت برای چیست. چون اطلاعات کافی داشتی. چون در سیاست، در فرهنگ، در هنر، در دین، صاحب نظر بودی. مردانی به معنای واقعی مرد تحویل جامعه می دادی و همان مردان می شدند سپر بلای کشور و شهر و ناموسشان.

خون دلها خورد این کشور تا به این روز برسد. امامی آمد خمینی نامش بود. شد رهبر این مردم غیور تا نجات پیدا کنند از این استکبار بیداد گر.

هشت سال کوبیدند. هشت سال خون به دل مادر ها کردند. هشت سال مادر ها جگر گوشه فرستادند و استخوان تحویل گرفتند.

تمام این هشت سال یکی آخ نگفت چون می دانستند برای چه جوان می دهند. چون می دانستند اگر جوان ندهند فردای این مملکت چه می شود و بلعکس. بعد از آن هشت سال، امام فرمود:

 دشمن دیگر با اسلحه به میدان نمی آید، آگاه باشید، دشمن با قلم به میدان می آید.

حواسمان کجا بود وقتی دشمن با قلم به میدان آمد؟

 


[ سه شنبه 97/4/19 ] [ 2:54 صبح ] [ زهرا صادقی ] [ نظرات () ]

به نام حضرت حق

 

ما انسانها بعضی چیز ها را هیچوقت یاد نگرفتیم

یکی از آنها خوب حرف زدن بود

هیچوقت نفهمیدیم که با یک کلمه می توانیم دلی را زنده کنیم

و با یک کلمه می توانیم دلی را بمیرانیم.

از همان اول گفتند انسان جایز الخطاست که اینطوری شدیم.

وهیچکس نگفت این حرف را از کجا آورده

وگرنه آن کوچولوی سه کیلویی کی می توانست دل بشکند؟

ما یادش دادیم. ما گفتیم جایزالخطایی... او هم هرچه ما گفته بودیم دیکته کرد

هیچکس هم این وسط نگفت جایزالخطا نه! ممکن الخطایی!

آن هم فقط خطایی که ده سالی یکبار باشد

آن هم فقط خطایی که روی دل شکستن که هیچ، خراش هم نیندازد

آن هم فقط خطایی که آگاهانه نباشد

آنوقت شیطان جرات نمی کرد گِردِ خودمان که هیچ! گِردِ گَردِمان هم بگردد...

فقط ای کاش از این به بعد یاد بگیریم.

ای کاش همین چیز هایی که شعار می دهیم را یاد بگیریم و انجام بدهیم

که اگر می شد زمین الان جور دیگری بود...


[ سه شنبه 97/4/19 ] [ 2:48 صبح ] [ زهرا صادقی ] [ نظرات () ]

به نام حضرت حق

این گهگدار سرپایی نوشتن ها، عجیب آدم را سبک می کند و عجیب تر آنکه آرام هم می کند.

کاش می شد به جای سرپایی نوشتن، نشسته نوشت. نشسته روی یک صندلی چوب گردو، کنار قالی دستباف ایرانی، یک فنجان چای لیمو، کناردست میزی از همان چوب و یک قلم و کاغذ؛ مگر چه می خواهیم برای آرام گرفتن!؟

حالا هم که اینها نیست به همین کنج اتاق زیرشیروانی نم گرفته، نه با یک فنجان چای لیمو که به همین چایِ ارزانِ میرزا هم راضی ایم. فقط ای کاش مادرمان مثل روز های گذشته می آمد، بغلمان می کرد، سرمان را می بوسید و می گفت "نگران چی هستی مادر؟ غصه ی فردا رو فردا می خورن، مال دیروز هم که گذشت. فقط مادر امیدت واسه فردا بمونه و تجربه دیروزتو ول نکن. جفتشو استفاده کن واسه الانت که مبادا فردا روز شرمنده ی خدا و خودت بشی. یاد خدا رو بذار صدر کارا. درست می شه."

این آرام گرفتن با حرف های مادر که به تاریخ پیوست. فقط کاش قدر همین کنج نم گرفته را بدانیم. به خدا که برای بعضی ها گیر نمی آید

سرپایی نوشتن از دل، دل را که هیچ مغز را هم آرام می کند. بعدش می توانی یک سر و سامانی به اوضاعِ آشفته بدهی

این امید برای فردا را که به احترام حرف مادر گذاشتیم صدر کارها، خیلی چیزها از دستش برمی آید. کوچکترینش همین جور کردنِ نشسته نوشتن است. که ای کاش یادمان نمی رفت روزی به احترام حرف مادر چه کردیم و حالا نمی دانیم

سید مرتضی، موذن محل، آن موقع ها چندی یکبار جلسه ای می گرفت برای حرف زدن. هفته ای چهار شب خانه ی آسد مرتضی دعوتی داشتیم. خدا بیامرزدش، مرد دانا و اهل ادبی بود. دو سه تا از کتاب هایش را هم داده بود آقاجانم که رفیقِ از برادر نزدیک ترِ هم بودند. این نوشتن ها را اهالی محل از او دارند. این آرام گرفتن ها را همه مدیون او هستند. می گفت "همه ی شما جای بچه هایم. به جای پدر برایتان می گویم که بنویسید و قدر همین هایی که دارید را بدانید." خلاصه حرف خوب زیاد می زد. من هم گفتم بگذار هم یادش زنده شود، هم یکی دو تا از این حرف های خوب را شما هم یاد بگیرید.

بگذریم؛ چه می گفتم؟ هان! حرف نشسته نوشتن بود. خلاصه بگویمتان و خلاص شوید. گفتم که آدم را آرام می کند. جای آن چای لیمو و میز و صندلی، گردو را هم خالی بگذارید میان روز های آینده. شاید ایامی آمد که روی آن صندلی نشستید و برای بچه هایتان حرف هایی آ سد مرتضایی زدید. حرف هایی نه از جنس نصیحت، که از جنس زندگی...


[ سه شنبه 97/4/19 ] [ 2:30 صبح ] [ زهرا صادقی ] [ نظرات () ]

سلام! یک سلام ایرانی. نه از جنس غرور، نه هیچ چیز دیگه جز معرفی.

اینجاییم برای اینکه بگیم ایرانی های واقعی مرامشون فرق می کنه؛

نه ملیت مهمه، نه قومیت، نه رنگ پوست، نه رنگ چشم! رضایت حق بر همه چیز ارجحه!

ما به این می گیم دموکراسی حق.

سلام دموکرات های عزیز :)

سلام دموکرات حق یعنی اعلام صلح

 


[ سه شنبه 97/4/19 ] [ 1:46 صبح ] [ زهرا صادقی ] [ نظرات () ]
          

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

از خاکم و به خاک خواهم رفت از نورم و به او خواهم رفت کاش خالص و مخلص به حضورش بروم از پاکم و به پاک خواهم رفت
آرشیو مطالب
امکانات وب


بازدید امروز: 3
بازدید دیروز: 9
کل بازدیدها: 258