سفارش تبلیغ
صبا

http://MaIraniHastim.ParsiBlog.com
قراره همه چی داشته باشیم :) البته مجاز ;) 

 

به نام حضرت حق

گاهی از خودم می پرسم: من چطور شرمم نمی شود؟ چطور می توانم بعد از آن همه بی وفایی باز هم خدا را صدا کنم و بگویم فلان مشکلم را حل کن؟ بعد خودم به خودم می گویم: آری! همان بی وفایی است. وگرنه کسی چطور می تواند اینطور عاشقش را نادیده بگیرد؟ از کدام لیلی، به یاد مجنون نبودن بر می آید؟

بی وفایی را یاد گرفته ایم و داریم یاد می دهیم. خودمان حواسمان نیست...

داریم با تک تک پروفایل هایمان، با تک تک کلمه هایمان، با تک تک نگاه ها و حرف هایمان بی وفایی را یاد می دهیم.

وقتی خودمان با معشوق و عاشق آسمانیمان، اینطوری تا می کنیم، باید انتظار داشته باشیم یک زمینی بیاید و وفا خرجمان کند؟

وقتی خودمان بی محبتیم، نباید انتظار محبت داشته باشیم. خدا را نمی گویم. او آنقدر دلش بزرگ است که هر کاری که کردیم بازهم دوستمان داشت. زمینی هارا می گویم.نباید هیچ انتظاری از آنها داشته باشیم. وقتی همه گربه کوره شده ایم و این همه مهر الهی را، از خدایی که از رگ گردنمان به ما نزدیک تر است نمی بینیم، اگر یک انسان بیاید و تمام تلاشش را هم بکند به چشممان نمی آید.

آری بی وفا شده ایم...

درست از همان روزی که متن پروفایل هایمان شد: خدا منو یادش رفته...

درست از همانجا.

 


[ چهارشنبه 97/4/20 ] [ 3:35 عصر ] [ زهرا صادقی ] [ نظرات () ]

به نام حضرت حق

همیشه انگار یک جاهایی از زندگیمان می لنگد، اما به دکتر نمی بریمش!

همیشه انگار یک جاهایی از زندگیمان سرفه می کند، اما باز هم به دکتر نمی بریمش!

و همیشه انگار یک جاهایی از زندگیمان تب دارد، و ما باز هم با لجبازی به دکتر نمی بریمش!

دکترش تنها یک نفر است. ویزیتش هم مجانی. نه فقط برای آخر هفته ها، همیشه مجانی است. راهش هم خیلی نزدیک است. اصلا تکان خوردن ندارد. حتی لازم نیست زبانمان را هم حرکت بدهیم. فقط کافی است توی ذهنمان بخواهیم برویم پیش دکتر. همین. باور کنید خرجش فقط یک خواستن است.

لازم است که به دکتر مراجعه کنیم. حتی اگر فکر می کنیم کاملا سالمیم، باید برای چکاپ همیشه به دکتر سر بزنیم. هر لحظه و هر کجا که باشیم، به چکاپ نیاز داریم. شاید سفیدی وجودمان با تبِ درونش آتش گرفته و سیاه شده باشد، از دود آن آتش هم سرفه اش بگیرد و در اثر ریختن سقف روی پایش به خاطر آتش سوزی، لنگ بزند.

دکتر لازیمیم...

همه مان دکتر لازمیم...


[ سه شنبه 97/4/19 ] [ 2:44 عصر ] [ زهرا صادقی ] [ نظرات () ]

به نام حضرت حق

صدای همهمه ی بچه ها و سکوت هرچند اندکِ غم برای چند دقیقه، در دل بچه های خوشحال از تعطیلی. هرچند کسی چه می داند؟! شید توی دل یکی از همین بچه ها، آن پشت مشت ها غمی دارد رجز خوانی می کند.

بار ها دیده ام که دختری با دوستانش حرف می زند و حرف نمی زند. نه که فکر کنید دیوانه است، فقط شنیدم که یکبار می گفت توی اتوبان تهران_کرج، پدر و مادرش را با تصادف از دست داده. آن هم به دوستانش نمی گفت! داشت توی دل خودشخاطره هایش را دلداری می داد که در آینده هم دوستانِ خوشی برایشان پیدا می کند.

من هم گنجشکک اشی مشی را فرستادم سراغش. شاید با فهمیدن راز دلش می توانستم حداقل با ریختن برگهایم زیر پایش، به اندازه ی سر سوزن مرحم زخمش باشم.

جانم برایتان بگوید از حرف زدنهایش. تا همین دو ماه پیش و قهقه هایی که حالا هق هق شده بود. ای کاش می توانستم کاری برایش بکنم.همین دوهفته ی پیش بود که دیدم تنها به خانه می رود. اویی که همیشه سه چهارتا دختر کنارش بود. این ها را که دیدم باز هم گنجشکک اشی مشی را فرستادم سروقتش که حرف های تازه شنیدم. گفته بود "کاش من هم با مامان و بابا می رفتم." غم دو عالم توی دلم سرازیر شد.

می دانید؟

گاهی دلم خیلی می گیرد چون نمی توانم کاری برای این آدمها بکنم و آنوقت شما می توانید و نمی کنید. بگذریم چه می گفتم؟ هان! این که دخترک از زندگی سیر شده بود. گذشت و چند روزی مدرسه نیامد. نگرانش شده بودم. بوهای خوبی نمی آمد.

تا اینکه پنج روز بعد، لبخند به لب دیدمش. برایم خبر آوردند که رفته مشهد، پابوس آقا امام رضا(ع)؛ همانجا هم یک چراغی توی دلش روشن شده و با خدا عهد بسته آنقدر پیشرفت کند که توی حرفه ی خودش، همه مهارت و درستکاری اش را بشناسند. دو سال بعد روی یک بنر اسمش را زده بودند که توی کنکور رتبه ی تک رقمی آورده.

حالا  همه ی اینها را گفتم که بدانید این سختی های زندگی ماندگار نیستند و خدا آنقدر حواسش به همه چیز هست که دیگر نیازی به نگرانی ما نباشد. بعد از آن اتفاق ها تازه فهمیدم چرا ائمه انقدر در همه چیز آرام و منطقی رفتار می کرده اند؛ همه چیز را به خدا سپرده بودند آن عزیزان. حالا دیگر خراش هایی که این روزگار رویم انداخته اذیتم نمی کند. شاید همه مان باید این را با گذر زمان بفهمیم که اگر گذر زمان شاخه هایمان را شکست و خراشمان داد، خدا خودش حواسش هست. 


[ سه شنبه 97/4/19 ] [ 3:0 صبح ] [ زهرا صادقی ] [ نظرات () ]
          

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

از خاکم و به خاک خواهم رفت از نورم و به او خواهم رفت کاش خالص و مخلص به حضورش بروم از پاکم و به پاک خواهم رفت
آرشیو مطالب
امکانات وب


بازدید امروز: 3
بازدید دیروز: 9
کل بازدیدها: 258